محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى

75

مخزن الأدوية ( ط . ج )

فصل يازدهم : در بيان بعضى اصطلاحات طبيه متداوله حرف الالف * اجام * به معنى نى زار است . * استنشاق * به بينى كشيدن چيزى مايع بود كه بسيار سايل باشد . * اصل * يعنى بيخ و آن عام است از آن كه از شجر باشد يا از گياه . * اصول اربعه * عبارت از بيخ رازيانه و كاسنى و كرفس و كبر است . * اغصان * يعنى شاخ‌ها و آن مخصوص به شجر و گياه شاخدار است و مفرد آن غصن . * افومالى * چيزى است كه در آن عسل را حل كنند و نگهدارند و جوش ندهند آن را . * اكتحال * به چشم كشيدن چيزى بود . * ا كسومالى * سكنجبين متخذ از سركه و عسل است و بعضى زياده مىكنند در آن آب درياى شور يا نمك دريا . * اكليل * به معنى تاج و ابر تاريك و غير آن نيز آمده است و در ادويه مراد از آن چترى و كج بودن شكوفه و بار نباتات است و اكله و اكاليل جمع آن آمده . * انكباب * مراد از آن نگاه داشتن عضو است به بخار ادويه كه در آب جوشانيده باشند و يا گرم كرده باشند . * اوديه * جمع وادى به معنى كناره دريا و رودخانه‌ها است . * اوذرومالى * عسل و آب باران بالمناصفه در هم ممزوج نموده در آفتاب گذاشته است . * اوكسايى * سركه مخلوط با آب و نمك است . حرف الباء * بادزهر * اسم فارسى ترياق است و گويند هر چه دفع سم كند و مصنوع مركب نباشد مخصوص به اين اسم است . * باقور * جمع بقر است . * باكور * نخستين ميوه است كه برسد . * بتر * بريدن . * بخور * هر چه دود آن را استعمال نمايند . * بربور * به فارسى بلغور نامند . * بزاق و بصاق * آب دهن را گويند . * بزر * آنچه از بار نباتات در غلاف و در قشر باشد مثل خشخاش . * بشع * به معنى بدمزه است و هر چه را طعم مركب از مرارت و قبض باشد به اين اسم خوانند . * بصيص * نورانى و درخشنده . * بطايح * زمين‌هايى كه آب در آن جمع شده باشد و به فارسى مرداب نامند . * بعر * به فتح اول سرگين است . * بكر * شتر جوان و به كسر اول دوشيزه * بنك * به تحريك گره‌ها است كه در ساق اشجار متكون شود حرف التاء * ترياق * به كسر تاء فارسى ترياك نامند و هرچه در شأن او باشد كه حفظ قوّت و صحت مزاج روح به حدى كند كه رفع ضرر سم از خود نمايد به اين اسم نامند و گويند ترياق مخصوص به دوايى صناعى است و آنكه افيون را ترياق مىنامند به جهت حفظ قوّت آن است كه در اين امر با ترياق حقيقى اشتراك دارد . * تصفيق * آميختن شراب با آب است . * تصعيد * آنچه به آتش اجزاى آن را صعود فرمايند لطيف آن